نامه زنی عاشق....
(الکساندر نامه زنه مرحومش را به دختر میدهد تا بخواند.)
دختر نامه را که پاکت ندارد باز میکند:
بیستم سپتامبر 1966
روز تولد من!

مادر معمولا راجع به اون روز حرف میزد:
وقتی بیدار شدم خوابیده بودی
تو را دیدم که در کنارم دراز کشیده ای و نفس میکشی
رویا میدیدی الکساندر؟
دستانت تکان خوردند, مرا جستجو میکردند.
پلکهایت لرزید و دوباره به خواب فرو رفتی.
قطره ای از پشت پلکهایت لرزید...
و به را افتاد...
بچه کنارمان آهسته ناله ای کرد...
دری باز و بسته شد...
من به ایوان رفتم و گریستم
(الکساندر به رویا میرود ودر رویایش با آنا در ایوان صحبت میکند...)
اگه میتونستم این لحظه رو ثابت نگه دارم!
اگه میتونستم مثل یک پروانه ثابت نگهش دارم...
هرگز پرواز کنان دور نمیشد.
من این را درکنار دریا مینویسم
دراز کشیده ام و از خود بیخود شده ام.
خانه بوی شیر گرم و یاس نمناک میدهد.
به تو مینویسم با تو سخن میگویم...
احساس میکنم بسیار به تو نزدیکم.
و تو در مقابلم می ایستی
الکساندر آیا دنیای تو را تهدید میکنم؟
من زنی عاشق هستم
شب هنگام به تو نگاه میکنم
نمیدانستم که خوابیده ای
یا فقط ساکت مانده ای...
نگران بودم که به چه چیزهایی ممکن بود فکر کنی...
نگران بوده ام که سرزده به سکوتت وارد شده ام
پس به تو نشان داده ام که چه آسیب پذیرم...
با تنها راهی که از بدنم میشناختم
با تنها راهی که تو احساس خطر نخواهی کرد
من زنی عاشق هستم الکساندر
برهنه بر شنها قدم میگذاشتم....
باد میوزید...
وکشتی به راهش ادامه میداد
دیر بیدار شده بودی
همچنان گرمای تنت را پوشیده بودی
من جرات نمیکردم این رویا را ببینم
که تو رویایم را میبینی
آه الکساندر!
اگر تنها برای یک لحظه میتوانستم باور کنم
در گریه گم میشدم.
Eternity and a day(تئو آنجلو پلوس1998