پیشنهاد فیلم: Fountain(2006

نام فیلم : fountain به معنی چشمه
نام کارگردان : دارن آرنوفسکی
نویسنده: دارن آرنوفسکی
بازیگران :هیوج جکمن و راشل ویز
سال تولید :2006
زمان فیلم:96 دقیقه
محصول : آمریکا
ژانر فیلم: درام و رمانس
امتیاز سایت IMDB :7.4 از10
http://www.imdb.com/title/tt0414993/

یکی از فیلمهای مورد علاقه و محبوبم در کل زندگی است این فیلم fountain به معنای چشمه .فضا و اتمسفر فیلم فوق العاده جذاب و تاثیر گذار است. شاید تا به حال فیلمی اینقدر به درونم نفوذ نکرده باشد که این فیلم چشمه به روحم وارد شده است. موسیقی فیلم حیرت آور و بی نظیر است.
شاید برای معرفی fountain باید بگویم عمیق ترین و پر تاثیر ترین فیلمی است که بر وجودم احساس کردم!
آرنوفسکی خالق مرثیه ای برای یک رویا و عدد پی و کشتی گیر و همین اخیرا قوی سیاه( که خیلی هم صدا کرده و از امید های اول اسکار امسال است) کارگردان خوش فکر و باسلیقه و با وسواسی است بطوریکه پیش تولید و مراحل آماده سازی این فیلم چندین سال طول کشید.
این فیلم تقدیم میکنم به همه دوستهای وبلاگیم ومجازیم که روز به روز هم دارن بیشتر میشن...
![]()
این یک نقد منفی از یکی از دوستانم بر فیلم آرنوفسکی است:
فیلمی
که قرار بود حماسه ای باشد در مایه های 2001 کوبریک، با بودجه ای 75 میلیون دلاری
، براد پیت و کیت بلانشت و بالای سه ساعت سرانجام پس از یک دوره تعطیلی و در محاق
رفتن تبدیل به قصیده ای بورخسی شد از داستان مردی که می خواست زنش نمیرد.
حرف
های هستی شناسانه؟ مفاهیم آنچنانی از عرفان یهودی ؟ معاد و تناسخ و عرفان مایایی؟
می شود اینجور فکر نکرد می شود قصه ی فیلم را خیلی ساده تر دید . مردی زنش در
آستانه ی مرگ است از سرطان ، زن دارد کتابی می نویسد "حکایتی" می نویسد
از ملکه ای که در آستانه ی سقوط قلمروش کنکیستادوری
(Conquistador ، ترجمه اش گویا نیست چون این لغت فقط به
سربازان و نظامیانی گفته می شود که از طرف دولت اسپانیا برای کشف و تملک
"دنیای نو" فرستاده می شدند) را به جستجوی "درخت زندگی" می
فرستد که در عهد عتیق آمده و راهبی باور دارد جای آنرا یافته است
.
جایی
دیگر زن که رو به مرگ است برای مرد می گوید که چگونه مایاها اعتقاد داشته اند
مردگان به کهکشانی یا ستاره ای دور فرستاده می شوند و کتاب نا تمام مانده را مرد
باید تمام کند . پزشکی که پیش از این ها روی امکانی برای افزایش عمر و نامیرایی
تحقیق می کرده و حالا در برابر این واقعیت مطلق قرار دارد که زنش می میرد
.
فیلم
جایی در ذهن پریشان او می گذرد که نمی خواهد این حقیقت را باور کند . در 96 دقیقه
میان آرزوی محالش دست و پا می زنیم، در خیزاب های مغزش که گیج و منگ از نشئه ی قوی
ترین مخدر عالم شده غرق می شویم . موضوع "مرگ" چنان ذهنش را فلج کرده که
تمام آن داستان ها و گفته ها و کتاب زن را در غیر منطقی ترین و افسانه ای ترین شکل
در هم می پیچد . اینکه در تمام آن سه روایت خودش و زنش را می بیند چیزی نیست جز فرآیند
جان محزونش که موقعیت خودش را در افسانه و قصه باز آفرینی می کند
.
"چشمه"
کجا
رخ می دهد ؟ فیلم از پاسخی صریح طفره می رود اما می توان کل فیلم را لحظه ای
،" آنی" دانست که مرد بر گور زنش ایستاده و سرانجام به این فهم رسیده که
"او مرده است" .
"چشمه"
تکرار می شود مثل گرداب به خود می پیچد ، بارها و بارها موقعیت ها ، تصاویر و
دیالو گ ها بازتاب پیدا می کنند و در هم می شوند ، انگار "فیلم" میان دو
آینه ی روبه رو نشسته و وجوه مختلفش ابد امتداد پیدا می کنند (دیداری ، شنیداری ،
روایتی و موسیقایی) بیان مسجع فیلم که برپایه ی نظامی از قافیه های تصویری ، صوتی ،
داستانی و موسیقایی است شباهت غریبی به ساختار و هندسه ی یک اثر منظوم دارد ، این
بیان بیش از هر چیز بازتاب فکری است که در ذهن مرد چرخ می زند می دانم پریشان بافی
است اما می شود "چشمه" را مثل شعری از بیدل یا صائب خواند ، شعری در سبک
هندی ، با تصاویر و تشبیه ها و این همانی هایی که بیشتر از هر چیز از منطقِ ذهنی
روان گردیده ناشی می شوند . اینجا مخدر چیزی نیست جز "مرگ" ، که تفسیر و تاویل وقایع و واقعیات بیرونی را چنین از صافی
خود عبور داده و هر دریافت "من" از جهان بیرون "من" تبدیل به
رمزگانی شده از ماجرای درخت زندگی و نامیرایی و مرگ.
قبول
دارم که کانسپت اصلی داستان ریشه در عرفان یهود دارد (درخت زندگی دقیقا" بر
پایه ی آموزه های قباله تصویر شده) اما فیلم هیچ دلیلی اقامه نمی کند که این حرف
ها را باور کنیم یا بپذیریم . به سادگی نشان ما می دهد در روبرویی با این بزرگ
ترین راز زندگی منطقی ترین و عقل باورترین ما هم می تواند به "امکان"
نامیرایی و زندگی جاوید فکر کند و نه لزوما" آنجور که دینی خاص یا مسلکی خاص
باور دارد یا می خواهدپیروانش باور داشته باشند. تلخ است اما باز پنهان نمی کند
برای آنکه مانده و نمرده تمام این امکان ها تا چه حد بی فایده است
.
"چشمه"
فیلم
کوچکی است ، اصراری ندارد بزرگ باشد اما می خراشدت تا پایان شاید چون قصه ی تلخ
نبرد بی فرجام و شکست ناگزیری است . شاید چون نشان می دهد که مرگ از عشق هم قوی تر
است و امیدی اگر هست به خاطره است و یاد که فیلم با هیچ حرف بزرگ و هیچ قطعیت
آشکاری تمام نمی شود. آرنوفسکی جایی گفته که ایده ی پایان فیلم در فلاش بک را از
"روزی روزگاری در امریکا" ی لئونه گرفته، ازتمام هستی و نیستی این دو
نفر، از آنهمه زندگی زنِ مرده یک لحظه ی گذرا ،یک آنِ عادی را انتخاب می کند ، شبی
که مرد کنارش بوده ، زن بیدار شده و پرسیده "همه چیز رو به راهه؟" و مرد
گفته "همه چیز رو به راهه".