قسمت هشتم:

شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علی بن ابی طالب (علیهم السلام)
جناب قاسم (ع) به عزم جهاد بسوی معرکه نهاد. چون حضرت سیدالشهدا نظرش بر فرزند برادرش افتاد که جان گرامی را بر کف دست نهاده و آهنگ میدان کرده، دست به گردن قاسم آورد و او را در بر کشید و هر دو تن بگریستند. پس قاسم اجازه مبارزه طلبید و حضرت قبول نکرد. پس قاسم بگریست و دست و پای عمویش را بوسید. پس حضرت اجازه داد. جناب قاسم به میدان رفت و کارزار سختی نمود و با وجود سن کم، سی و پنج تن را به درک فرستاد. پس ملغونی شمشیری بر فرق مبارکش زد و سرش را شکافت. قاسم به صورت روی زیمن افتاد و فریاد داشت که ای عمو! چون صدای قاسم به حضرت رسید سریعا خودش را به جناب قاسم رساند و بالای سرش نشست. در حالی که آن جوان در حال جان دادن بود و پای به زمین می سایید. حضرت فرمودند که دور باشد از رحمت خداوند جماعتی که تو را کشتند...

قسمت نهم:
شهادت جناب علی اکبر (ع)
چون آن جوان عازم میدان شد حضرت حسین (ع) نگاه مایوسانه ای به او انداخت و بگریست و سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:
ای پروردگار گواه باش بر این قوم هنگامی که به مبارزه ایشان می رود جوانی که شبیه ترین مردم در خلقت و خلق و گفتار به پیامبرت است. و ما هر وقت مشتاق به دیدار پیامبر می شدیم به صورت این جوان نگاه می کردیم.
در حین مبارزه و پس از هلاک کردن تعداد زیادی از دشمنان، حرارت آفتاب و شدت عطش و کثرت جراحت و سنگینی اسلحه او را به سختی انداخت. پس از میدان به سمت پدر شتافت و عرض کرد که ای پدر کشت مرا تشنگی! ممکن است که به شربت ابی مرا سیراب نمایی تا در مقاتله با دشمنان قوتی بگیرم. حضرت گریست و گفت که ای فرزندم مقاتله کن. همانا به زودی توسط جدت نبی اکرم (ص) سیراب خواهی شد. پس علی اکبر به سرعت به سمت میدان شتافت. پس همی کشت و تعداد زیادی را به درک فرستاد. این وقت بود که ملعونی با شمشیر بر فرق همایونش ضربتی زد که فرقش شکافته شد و از کارزار ایستاد. پس روحش در حال ترک بدنش بود که فرمود:
"
ای پدر سلام بر شما. همانا این جدم نبی اکرم (ص) است که به شما سلام می رسانند و می فرمایند که تعجیل کن و زودتر به نزد ما بیا". ...


قسمت دهم:
مبارزات و شهادت حضرت امام حسین بن علی (ع)
زمانی که حضرت تمام اصحابش و یارانش را کشته و شهید دید، عازم جهاد شد. پس به جهت وداع به نزد اهل بیتش رفت. دخترش عرض کرد که ای پدر! آیا تن به مرگ داده ای؟ حضرت فرمود که چگونه تن به مرگ ندهد کسی که یاور و معینی ندارد...
پس به سوی میدان روانه شد و مبارز طلبید. و هر کس که در برابر ایشان قرار می گرفت را به هلاکت می رساند..
ابن سعد به لشکرش بانگ زد که :"وای بر شما. آیا نمی دانید این مرد، فرزند علی بن ابیطالب (ع) است. مردی که تمام شجاعان عرب و دلیران روزگار را به خاک هلاک افکنده است. پس همگی هم دست شوید و از هر جانب بر او حمله برید".
حضرت بر آن قوم فریاد زد که اگر دست از دین برداشته اید و از روز معاد نمی ترسید، لا اقل آزاد مرد باشید. پس از کثرت تشنگی راه فرات را در پیش گرفتند. پس از مقاتله با دشمنان به نهر فرات رسیدند. سخت تشنه بودند و اسب ایشان هم تشنگی از حد فزون بود و سر بر آب گذاشته بود. حضرت فرمود که تو تشنه و من هم تشنه ام. به خدا قسم آب نمی آشامم تا تو نیاشامی. انگار اسب نیز کلام آن حضرت را فهمید و سر از آب برداشت. پس حضرت فرمود آب بخور و من هم می آشامم . کفی از آب برداشت. که ناگاه سواری فریاد زد که ای حسین تو آب می آشامی و لشکر به سراپرده ات می روند و هتک حرمت تو را می کنند. پس آب از کف بریخت و به سرعت از شریعه تاخت تا به سراپرده ی خود رسید و دید که کسی متعرض خیام نشده است. . گوینده این خبر، مکری کرده است تا آن حضرت آب نیاشامد!
پس دوباره با حرمش وداع کرد و به میدان رفت. از شدت جراحت و تشنگی توقف فرمودند تا اندکی استراحت کنند. که ناگاه ملعونی سنگی انداخت و پیشانی ایشان شکافت و خون از آن جاری شد. خواست تا خون از چهره اش پاک کند که ناگهان تیری به سینه ی مبارکش نشست. حضرت رو به آسمان کرد و فرمود که ای خداوند تو می دانی که این جماعت می کشند مردی را که در روی زمین پسر پیامبری جز او نیست. پس دست برد و ان تیر را از پشت خارج کرد. این وقت ضعف بر ایشان غلبه کرد و از کارزار باز ایستاد. ملعونی به جانب آن حضرت آمد و ناسزا گفت و با شمشیر ضربتی بر سر مبارک ان حضرت زد وخون از آن موضع جاری شد. حضرت در حق او نفرین کرد و گفت با این دست نخوری و نیاشامی و خداوند تو را با ظالمان محشور گرداند.
ملعون دیگری نیزه ای بر پهلوی مبارکش زد. چنانکه از اسب در افتاد و به روی زمین افتاد. پس لشکریان به ایشان حمله کرد. یکی تیری به دهان مبارکش زد. دیگری تیری بر حلقوم شریفش زد. و دیگری دست چپش را از مچ قطع کرد. دیگری نیزه ای بر گلوی ایشان فرو برد و در اورد و همان نیزه را بر سینه ی مبارکش وارد کرد.
در این هنگام عمر سعد به لشکریانش گفت که بروید و راحتش کنید. که شمر ملعون این کار را کرد...
از امام صادق نقل است که پس از شهادت حضرت، مردی را دیدند که فریاد و ناله می کند. گفتند ای مرد این همه ناله از چیست؟ گفت چگونه ناله نکنم! حال انکه حضرت رسول اکرم (ص) را می بینم که ایستاده و گاهی بر میدان جنگ نگاه می کند و گاهی آسمان را می نگرد. می ترسم از خدا بخواهد و نفرین کند و تمام اهل زمین هلاک شوند.
از امام صادق پرسیدند که آن مرد که بوده است؟ حضرت گفتند به جز جبرئیل کسی نمی توانسته باشد

با تشکر از دوست خوبم قادر پلاک