وقایع کربلا(2)

قسمت پنجم:
حر، پس از شنیدن سخنان امام به نزد عمر سعد رفت و پرسید که ای عمر!
آیا با این مرد مقاتلت خواهی کرد؟ گفت بلی. قتالی کنم که حداقل اش جداکردن سرها از
بدن و قلم کردن دستها باشد. حر آزرده خاطر شد و بازگشت. و آرام آرام راه خیام حضرت
حسین (ع) را در پیش گرفت. یکی از لشکریان به او گفت چه اراده داری؟ می خواهی حمله
کنی؟ حر او را پاسخ نگفت. آن مرد گفت که اگر از من می پرسیدند که شجاع ترین اهل
کوفه کیست از تو نام می بردم. حر گفت به خدا قسم که من خویش را در میان بهشت و
دوزخ می بینم. و سوگند به خداوند که اختیار نخواهم کرد بر بهشت چیز دیگری را! حتی
اگر پاره پاره شوم و به آتش سوخته گردم. پس اسبش را دوانید و به امام حسین (ع)
ملحق شد.
زمانی که حر با امام دیدار کرد به ایشان گفت: فدای شما شوم ای پسر
رسول خدا (ص). من کسی هستم که راه بر شما بستم و شما را از راه و بیراه برگردانیدم
تا بدین سرزمین بلا انگیز رسیدید. قسم به خداوند اگر می دانستم که این قوم با شما
چنین می کنند، هرگز این کار را نمی کردم. اکنون از آنچه کرده ام پشیمانم و بسوی
خدا توبه کرده ام. آیا توبه ام را در مرتبه ی قبول می بینید؟ حضرت فرمودند بلی.
خداوند تو را می پذیرد و تو را عفو میکند.
وقتی حر به میدان رفت یک ساعتی را نبرد کرد و رجز خواند. تا اینکه
جماعتی از لشکر عمر سعد بر او حمله برده و شهیدش نمودند. امام حسین (ع) به نزدش
آمد در حالی که هنوز خون از او جستن داشت. پس فرمود: به به ای حر. تو حری همانگونه
که نام گذاشته شدی به آن. حری در دنیا و آخرت ...
در روز تاسوعای سال 61 هجری ( که مصادف با روز 5شنبه بوده است) شمر ملعون وارد کربلا شد. چون دید که ابن سعد مهیای قتال است، نزدیک لشکر امام حسین (ع) آمد و بانگ زد که کجایند فرزندان خواهر من، عبدالله و جعفر و عثمان و عباس. ( مادر این چهار تن از قبیله ای بوده که شمر لعین هم از ان قبیله بوده است). امام حسین (ع) بانگ او را شنید. پس برادرانش را امر کرد که جواب او را دهید. که گرچه فاسق است ولیکن با شما آشنایی و خویشی دارد. گفتند که کارت چیست؟ شمر لعین گفت ای فرزندان خواهر من، شما در امانید. از دور برادر خود کناره بگیرید و سر در اطاعت امیرالمونین یزید (ملعون) در آوردید.
جناب عباس ابن علی (ع) بانگ بر او زد که بریده باد دستهایت بر امانی که تو برای ما آورده ای. آیا ما را امان می دهی و برای پسر خدا (ص) امان نیست!
چون صدای خروش لشکر کوفه بلند شد، حضرت حسین (ع) برخواست و به برادرش عباس گفت که برو ایشان را ملاقات کن و بپرس چه شده و برای چه رو به ما آورده اند؟ جناب عباس (ع) به همراه 20 سوار بسوی ایشان رفت و از ایشان پرسید. پاسخ دادند که یا تحت امر امیر در آیید و یا با شما مبارزه خواهیم کرد. جناب عباس به خدمت امام شتافت و پاسخ را به ایشان ابلاغ کرد. حضرت فرمودند که از آن ها بخواه که امشب را صبر کنند. تا امشب قدری نماز و دعا و استغفار کنم. که خداوند می داند که من دوست دارم نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را ...
قسمت هفتم:
شهادت جناب عباس بن علی (ع)
چون آن حضرت تنهایی برادرش را دید، به خدمت ایشان آمد و عرض کرد: ای برادر رخصت می فرمایی که جان خویش را فدایت کنم. حضرت از شنیدن این سخن، گریه ی سختی کرد و سپس فرمود: ای برادر تو صاحب لوای منی. چون تو نمانی کس با من نماند. ابوالفضل (ع) عرض کرد که سینه ام تنگ شده و از زندگانی دنیا سیر شده ام . اراده کرده ام که از این جماعت منافق خونخواهی کنم. حضرت فرمودند: پس اکنون که عازم سفر آخرت گردیده ای، طلب کن از برای این کودکان کمی آب.
جناب عباس (ع) بی تابانه سوار اسب شد و مشکی برداشت و عازم فرات شد. پس چهار هزار نفر که موکل بر فرات بودند، دور آن جناب را احاطه کردند و تیرها به کمان نهاده و به سمت ایشان انداختند. جناب عباس (ع) از هر طرفی که حمله می کرد لشکر را متفرق می ساخت. تا آنکه به روایتی 80 تن را هلاک کرد. پس وارد شریعه شد و خود را به آب رساند. در این حال که جگرش از شدت عطش تفته شده بود خواست که آبی به لبهای خشکش برساند. دست فرا برد و کفی آب برداشت. خواست آب را بنوشد که تشنگی برادرش و اهل بیت به یادش آمد. پس آب را از کف ریخت.
مشک را پر آب نمود و بر کتف راستش انداخت . از شریعه بیرون رفت تا خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از تشنگی برهاند.
لشکر ابن سعد از هر سو ایشان را محاصره کردند. و ایشان مانند شیری خشمگین بر آنها حمله می برد. ناگهان یک نفر از پشت نخلی در امد و دست راست ایشان را قطع کرد. حضرت سریعا مشک را بر کتف چپش انداخت و تیغ به دست گرفت و بر دشمنان حمله برد.
پس مقاتله نمود تا ضعف عارض ان جناب شد. ناگهان یکی از دشمنان دست چپش را هم قطع کرد. حضرت مشک را به دندان گرفت و همت کرد تا شاید آب را به لب تشنگان برساند. که ناگهان تیری بر مشک فرود آمد و آب ریخت و تیر دیگر هم بر سینه ی ان حضرت فرود آمد و از اسب افتاد. پس فریاد زد که "ای برادر دریاب مرا". ناگهان ملعونی با میله ای اهنی بر فرق مبارکش ضربه ای وارد کرد.
چون جناب حسین (ع) صدای برادرش را شنید خود را به ایشان رساند و او را پاره پاره و با دستهای بریده کنار فرات دید. پس فرمود: "الان کمرم شکست و تدبیر و چاره ام گسسته شد ...".
حسین من نشسته در برابرم زهرا
سایه ی مرحمت فکنده بر سرم زهرا
به خاک گرم کربلا چو مادرم زهرا
لحظه ی جان دادن من شده پرستارم
فغان ز بی دستی، فغان ز بی آبی
من که نه دستی، نه آبی، نه علم دارم
دیگر چگونه توان رو به حرم آرم
فغان ز بی دستی، فغان ز بی آبی
بیا بگیر تو از زمین پیکر خونینم
ببخش اگر نمی توان نزد تو بنشینم
نشسته در حضور تو نبوده آیینم
نه نیرویی که حرمت ادب نگه دارم
فغان ز بی دستی، فغان ز بی آبی
من که نه دستی، نه آبی، نه علم دارم
دیگر چگونه توان رو به حرم آرم
فغان ز بی دستی، فغان ز بی آبی
امام من، امیر من، رهبر و مولایم
بیا کنار علقمه نما تو پیدایم
خورد شده به ضرب تیر و نیزه اعضایم
بیا که سر به روی زانو تو بگذارم
فغان ز بی دستی، فغان ز بی آبی
با تشکر از دوست خوبم قادر پلاک